آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

جمعه 5اسفند90

1390/12/7 9:10
نویسنده : مامان نسرین
238 بازدید
اشتراک گذاری

                        

             

اندر حکایت جمعه...

جمعه قرار بود برای خونمون کارگر بیاد تا خونه رو تمیز کنیم.اسم آقائه اصلان بود. از وقتی که آقا اصلان اومد آویسا خانوم هم دست به کار شد. خلاصه دختر گلی هم شده بود یه پا آقا اصلان.نیشخندببینید...

 

 

خلاصه بعد از گذشت چند ساعت تصمیم گرفتیم بریم خونه باباجون.آژانس گرفتیم و رفتیم. تا پامون به ماشین رسید آویسا گلی خوابید.اول رفتیم خونه دایی ایرج.لباسات رو دراوردم و خوابوندمت.خودم هم کنارت دراز کشیدم.آخه شب قبل تا صبح دو تایی بیدار بودیم و من خیلی خسته بودم. بعد از اینکه بیدار شدی زن دایی جان زحمت کشید برات برنج و قرمه سبزی آورد و خوردی.بعد رفتیم خونه باباجون و شما تا شب بازی کردی، شیطونی و هرکاری دلت خواست انجام دادی و اینم شد نتیجه اش...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

مامان کسرا
7 اسفند 90 9:01
قربونت که به مامانت کمک میدی

اویسا جون منو یاد کسری انداخت چو ن اون هم نظافت و دستمال کردن درو دیوار رو دوست داره


مرسی خاله جون
خاله رویا
7 اسفند 90 9:05
دختر بلا دیگه یاد گرفته خودشو چه جوری عزیزتر کنه
چقدر گفتم اینقدر زحمت نکش قربونت برم خسته می شی نتیجه اش رو هم دیدی دیگه تو عکس آخری


مرسی خاله جون.آخه مامان دست تنها بود
مامان احسان
7 اسفند 90 9:29
وای عزیزم هر دو تون خسته نباشید میبوسمتون


مرسی خاله جونی
مامان پارسا
7 اسفند 90 10:47
خسته نباشی دختر ناناز


مرسی خاله
مامان محیا
7 اسفند 90 11:12
یه خسته نباشی به اصلان کوچک و بزرگ


مرسی خاله جونD

خاله فرزانه
8 اسفند 90 9:48
آویسا جونم خسته نباشی .
آفرین که داری به مامان کمک می کنی .


مرسی خاله جون فرزانه