جمعه 5اسفند90
اندر حکایت جمعه...
جمعه قرار بود برای خونمون کارگر بیاد تا خونه رو تمیز کنیم.اسم آقائه اصلان بود. از وقتی که آقا اصلان اومد آویسا خانوم هم دست به کار شد. خلاصه دختر گلی هم شده بود یه پا آقا اصلان.
ببینید...






خلاصه بعد از گذشت چند ساعت تصمیم گرفتیم بریم خونه باباجون.آژانس گرفتیم و رفتیم. تا پامون به ماشین رسید آویسا گلی خوابید.اول رفتیم خونه دایی ایرج.لباسات رو دراوردم و خوابوندمت.خودم هم کنارت دراز کشیدم.آخه شب قبل تا صبح دو تایی بیدار بودیم و من خیلی خسته بودم. بعد از اینکه بیدار شدی زن دایی جان زحمت کشید برات برنج و قرمه سبزی آورد و خوردی.بعد رفتیم خونه باباجون و شما تا شب بازی کردی، شیطونی و هرکاری دلت خواست انجام دادی و اینم شد نتیجه اش...

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



جمعه 5اسفند90 

